همواره در پی دانش باشید که طلب آن واجب است . و . . . در سفر، همره و درغربت، همدم است . [امام علی علیه السلام]
کل بازدیدها:----3099---
بازدید امروز: ----0-----
بازدید دیروز: ----6-----
نوشته های در باغ

 

   1   2      >
نویسنده: در باغ
شنبه 29/4/1387 ساعت 11:49 عصر

 


لحظه های باغ را طوفان غم در هم شکست


باغ را اذین بسته بودند ، قناری آوازش را تمرین کرده بود که در حضور سرو پیرباغ بخواند . بنفشه رنگین ترین لباسش را بر تن کرده و مرتب و اراسته ، خود را برای حضور در پیشگاهش آماده ساخته بود ، جای جای باغ سبزه و گل شادمان بودند که به دیدار پیرشان می روند . آری شب ، شب شکفتن یاس ولایت بود . شب ،شب میلاد اقاقی عدالت بود . اما . . . . ناگاه خبر رسید نفس سرو پیر باغ به شماره افتاده . همه در باغ سراسیمه به بالینش شتافتند . وقتی بنفشه رسید ، سرو پیر باغ جان به جان افرین تسلیم کرد و کبوتر روحش از شاخساران باغ به سوی اسمان ابدیت پر کشید . لحظه های باغ و بنفشه سیاهپوش شد . اری ! پدر بزرگ باغ در شب میلاد پیشوای عدالت و مهربانی ، باغ را ترک کرد .


اکنون باغ داغ دار کوچ پدربزرگ است و از همه ی دوستان و عزیزانی که ابراز همدردی نموده اند ، سپاس مند است .


    نظرات دیگران ( )
نویسنده: در باغ
شنبه 15/4/1387 ساعت 12:10 عصر

یاد پیر


سال های گذشته ، سالهای قتل عام فرصت ها ، سال های از دست رفتن منابع انسانی و طبیعی و سالهای ویرانی آثار تاریخی و فرهنگی به یادگار مانده از گذشتگان بوده است . سال های از کف دادن ها و سوگواری بر تمام انچه خود به باد داده ایم . تو گویی همه را ارزان یافتیم ، ارزان .


پیر این کهن بنای بازمانده از روزگاران دیرین ، نیای بزرگ من است .


به رسم همه ی فرزندان روزگار ، باری میهمان خانه و ایوان افلاکیش بودم :


-          درود


-          پیر زبان گشود


-          درود


-          چشم باز کردم همه ی پدرانم را دیدم آنجا ، همه ی جوانمردان ، پاکان


-          درود پیر من


-          درود پیامبر من


-          زانو زده به رسم ادب در محضرش نشسته بودم


-          از روزگار بگو


-          باد صحرا در کنگره اش پیچید ، اهی کشید ، پیر لب به سخن گشود :


-          « تزلزل در استواری ام رخنه کرده ، بالهایم فرو شکسته ، در سقفم شکاف افتاده ، و پی هایم سست و لرزان شده اند و برادران تو و عصر تو ، وای از شما و بی مهریتان


سخنی برای گفتن ندارید و در مقابل پرسش دیگران ، دوران نزدیکی که سراغ از من میگیرند ، تصاویر کهنه ، تکراری و خالی ازروح عشق به نمایش می گذارید .هیچ تصویر نویی از من ندارید ، همه از گذشته است . گذشته ای که جهانگردان و عاشقان میراث بشری از گوشه و کنار عالم به دیدارم می شتافتند ، گرداگردم می گشتند و شکوهم به تحیرشان وا می داشت و شوق دیدارم از نگاهشان هویدا بود . سال ها پیش را می گویم ، ان زمان که برادران تو در اداره ی فرهنگ با اشتیاق و تمام  توان مشغول مرمت زخم ها و ابادانی ویرانی هایم بودند . راستی تو می دانی ان برادرانت کجا رفتند ؟؟؟؟ چه شدند !!!!


دلتنگ دیدارشانم ، دلتنگ قلم موی در دستشان ،که با ان گرد از میان کاشی ها و کچ بریهایم بسترند ، دلتنگ دست گلیشانم ، دست گچیشان ، دست هنرمند هنر شناسشان ، دلتنگ وجود استوارشانم تا استواریم بخشند ، تا شکاف سقفم و سستی ستونم را مرمت کنند »


پیر تن فرسوده ، دل خسته هم بود . تحمل سخنان این مایه ی استواری خود را ، اصل خود را و پیر خود را نداشتم . سخنش را بریدم ، در گوشش خواندم :


-          سیلی بود یا صاعقه ای ، نمی دانم . رؤیایی بود یا که واقعیتی ، نمی دانم . دیو نیستی دهان گشود ، تو گویی همه ی ان عشق و اشتیاق را بلعید ، یکباره و سراسر . ان برادران من که مهری از تو در دلشان بود ، نشانشان گم شد و این برادرانم ، مدیران میراث فرهنپ پدرانم نیز ، نمی دانم . . . .  حمیتی در ایشان نمی بینم تا تحریکشان کند در پاسخ به پرسش تو . پیش از این از انان پرسیده ام ، اما دریغ از گوشی که شنیده باشد ، و دریغ از پاسخی .


-          با او گفتم :


-          روزپار سخت دیگرگون شده و ازادگی سر خم کرده ، غم نان عظمت نام را در ما سرکوب کرده و حریم شکوهمند ناپیدا کرانه ی زندگی را جیره ای ماهیانه به نام حقوق در بند کرده و ما چشم به مقرری حقیر خود دوخته ایم و مراقب تا این اب باریک نخشکد. نگران از حذف مزایای زندگی !!!!!!


 


ادامه دارد . . . . 


    نظرات دیگران ( )
نویسنده: در باغ
پنجشنبه 6/4/1387 ساعت 11:52 صبح

Nothing happens unless first a dream


(Carl Sandburg)


هر انچه اتفاق می افتد ، در ابتدا یک رؤیا بوده است


(کارل سندبورگ شاعر و مورخ امریکایی )


Each time you are honest and conduct yourself with honesty,


A success force will drive you toward greater success. Each time you lie,


There are strong force pushing you toward failure


(Joseph Sugarman)


هرگاه شما صادق باشید و با صداقت رفتار کنید یک نیروی موفقیت شما را به طرف موفقیتی بزرگتر می کشاند


هرگاه دروغ بگویید نیروهای زورمندی شما را به طرف شکست می کشاند


(جوزف سوگار من )


 


    نظرات دیگران ( )
نویسنده: در باغ
دوشنبه 20/3/1387 ساعت 3:20 عصر

ضمن گرامیداشت یاد و خاطره ی زنده یاد استاد بهمن کرمی


با دیدن چهره های پژمرده و چشمان به نم نشسته ی دوستان بیش


از پیش متأثر شدم . اما بدانید که شما باید جای پای استاد را در


بوستان احساس و معرفت ابیاری کنید نه اینکه با بغض نفس گیرتان


موجب ازردگی چنان روح افلاکی باشید


 


اون که شعرش تو دلا صفا می کاشت


« یا کریم » رو شونه هاش لونه می ذاشت


اون که وقتی صوت قرآن می شنید


ترسی از جنس حضور و بر می داشت


اون که وقت شعر خونی تو محفلا


غنچه ی دعا رو لبها جا می ذاشت


بعد کوچ « دلبرش » چه بی صداست


توی دشت بی کسی زخود رهاست


آخه « دلبرش » رو خاک به بر گرفت


بین عاشقاش چه شوری در گرفت


همه لحظه ها رو غم گرفته بود


چشم واژه ها رو نم گرفته بود


ولی اون « کوچ حزین » گذشت و رفت


« خاک » ز شعر یاسمین گذشت و رفت


دیگه اون « سرو چمان » چمید و رفت


قامت انجمن و خمید و رفت


کاشکی « خاک » رو از نو ابیاری کنید


به هبوط یاد اون یاری کنید


 


زیرنویس : واژه های دلبر ، خاک و سرو چمان اشاره به زنده یاد دارند و به جای نام ایشان بنا به ضرورت شعری به کار رفته است


    نظرات دیگران ( )
نویسنده: در باغ
جمعه 17/3/1387 ساعت 1:43 صبح

 


ساکنین کوی احساس را به خواندن شعری از غلامرضا شکوهی در سوگ یاس پهلو شکسته دعوت می نمایم


 


                             


توان واژه کجــا و مــــدیح گفــــــــــــتن او                      قلم قناری گنگی است در ســـرودن او


کشاندنش به صحاری شعر ممکن نیست                     کمیت معجزه لنگ است پیش توسن او


چه دختری ، که پدر پشت بوسه ها میدید                     کلید گلشن فـــردوس را به گــــردن او


چه همسری که برای علی به حظ حضور                     طــــــلوع باور معـــــراج داشت دیـــدن او


چه مادری ، که به تفسیر درس عاشورا                        حــــــریم مدرسه ی کربلاست دامن او


بمـــــیرم ان همه احســاس بی تعلـق را                      که بار پیرهـــنی را نمی کـــــشد تن او


دمی که فاطــــمه تسبیح گـــــــریه بردارد                     پیــــام می چکد از چلــــچراغ شیون او  


از ان زدیده ی ما در حجـــــاب خواهد ماند                       که چشــــم را نزند افــــــتاب مدفن او


    نظرات دیگران ( )
نویسنده: در باغ
دوشنبه 13/3/1387 ساعت 4:6 عصر

 


تمدن ها از ابشخور یکدیگر سیراب می شوند به طوری که هر مدنیت و عنویتی ریشه در بستر سرزمینی دیگر دارد.اکنون شما در چکادی قرار گرفته اید که مخاطب همه ی عنصرهای پیشین و نسل های تمدن ساز گذشته است . تخت جمشید شما را می خواند و کورش در حسرت این است که چرا در نخستین اعلامیه ی جهانی حقوق بشر ، حفاظت از تمدن بشری را تذکر نداده است؟ همه ی اثار و ابنیه ی تاریخی و میراث فرهنگیمان گفت و گویشان با شماست ؛ رفتار و گفتارتان بر پریشانی دیواره های این بناها نصب می شود .


پل شهرستان ، که روایتگر زمان انوشیروان است ،سخن خویش به پل خواجو گفته تا هر روز که شما را دید ، بازگوید : « من از این فاجعه کمر راست نتوانم کرد » . عالی قاپو در میانه ی میدان ایستاده ، عزمش را جزم کرده بود تا به بالاترین بام خود رود و به یکباره خود را در استخر روبه رویش واژگون کند و هدفش از این مرگ خود خواسته ان بود تا به جهانیان بفهماند مرگ با عزت بهتر از زندگی ننگین است ؛ زیرا به جای اینکه در حرمتش بکوشند ، چنان روشی برگزیده اند که حتی نامش از بین اثار تاریخی جهان حذف شده .بی گمان سقوط قهرمانانه بهتر از مرگ تدریجی است . زاینده رود پر خروش و توفنده نیز هر روز بر سر و روی خود می کوبد و از سرنوشت و اعتبار خویش می جوید و فغانش از ساخت و سازهای بی توجیه بر اسمان است؛ چهار باغ ، خزان زده و نگران که مبادا تنها به راهرویی برای امد و شد قطارهای شهری تبدیل شود ، درونش را خالی سازند تا اندک اندک فرو ریزد و دیگر نه نامی و نه باغی و نه مدرسه ای که انسانی را تعلیم کند و نفسی را تذهیب ، که عاقبت ان تصمیم به دور از خرد ، ان است که فرح وشادی از نهر فرشادی رخت بر بندد . چهل ستون را دیدم که حوض مقابلش از قطرات اشکش پراب گشته و چهار ستون بدنش از قدرت و قوت تهی شده و شاه عباس ، که با سلطان هند در اندرون نشسته بود می گفت :« ستون اعتبار چهل ستون را بر باد داده اند ، دیگر چه انتظار ایستادن و ماندن و روایتگری  تاریخ از او ؟» از ان طرف شیخ بهایی در مقابل هشت بهشت ، عبای خود را جفت و جور کرد و گفت :« دیگر این کاخ را هفت در بنامیم ، زیرا هشت بهشت تداعی ورودی های فردوس است و هفت در راه های گسیل به دوزخ .کنبد شیر گویا می غریدکه « ای کاش باز هم زندان بودم تا همه ی کسانی را که حرمت این اماکن متبرک ندانند ، در خود جای می دادم» و شیخ لطف الله در هر فلق و شفق ، از این همه بی لطفی که در حق مسجدش شده لب می گزد . به گونه ای که اکنون گنبد مسجدش زرد شده و رنگ باخته است . در هشت کیلومتری غرب ، معبد اتشگاه را دیدم که غریب بر بالای کوه نشسته است .بر چکاد ان رفتم و پرسیدم : « اتش شعله ورت چه شد ؟»پاسخ داد که : «اتشی که نمیرد همیشه در دل مااست. خوش دل شدم و سرزنده ؛ اما ناگهان گفت : « هر صبح و هر شام مردم را به کردار و پندار و گفتار نیک دعوت می کنم و کارو شادی را راز موفقیت می دانم ؛ اما افسوس کو گوش شنوا ؟ » . . . . . . . . . .  ادامه دارد 


منبع : نشریه ی فنی – مهندسی نما


    نظرات دیگران ( )
نویسنده: در باغ
جمعه 3/3/1387 ساعت 12:14 صبح

 


« شما که وظیفه تان و صد البته ادعایتان ، نگهبانی از من است و حفظ میراث پدرانتان ، مرا و یاد مرا در پس نه توی بی مایه ی خویش فراموش کرده اید . وقتی شما را مینگرم ، از شکوه بزرگمردان گذشته تان و نام اوری و همت ایشان اثری نمی بینم »


اب در منطقه ی نیمه بیابانی ما چندان گرامی و با ارزش بوده که تجلی ان در باورهاوزندگیمان صاحب جایگاهی شد بسی فراتر از حد طبیعی ان . این که برای تصاحب ان چقدر جنگیدیم و با چه ترفندهایی ان را از عمق خاک دراوردیم وبر سطح زمین دواندیم و از این گذر قنات را ابداع کردیم .


چه کنیم اب کم داشتیم .بزرگترین مشکل زندگیمان بود و نیکانمان به جای فلسفه ، درباره ی ان شعر بافتند و راستی چه خوش بافتند ! ان را به صورت دوشیزه ای زیبا دراوردند و راز بقا را در ان دانستند. همان 70 متر کانال زدن و 300 متر چاه زدن و دنبال این زیبا در مخاک خاک دویدن است ، قنات کندن است.« اناهیتا» همان «دلبر » ی شد که بعدها در غزل پارسی نشست.


عزیز و کمیاب و دوست داشتنی در حد پرستش بود که در رفتار با ان هرگز به ذهنمان راه ندادیم که تندیس کودکی ان را ادرار کند و یا مجسمه ی جانوری ان را بالا بیاورد . الودن ان را مکروه و پاک نگاه داشتنش کاری ثواب گشت . اخر چگونه میتوان چهره ی این دوشیزه ی زیبا را به کثافت الود ؟ شباهت استواری هست بین رفتار شاعر پارسی با غزل و رفتار معمار ایرانی با اب : معمار باغ فین اب را واداشت تا با هزار زبان « فواره » شکر وجود حضور خود را بسراید . تضاد قامت افراشته ی سرو فین و اندامک فواره ی فین ؛ وابستگی ان سبز بلند به فیروزه ی زلال این اب و جریان مدام ان که نفس زدن بی وقفه ی زیستن است .معمار پل خواجو خروش اقیانوس را گرفت و معمار باغ شاهزاده ی کرمان ، بهشت را در تنور کویر نشانی داد .این همه مربوط به وقتی بود که معماران شاعر و شاعران معمار بودند .


اما وقتی بتن امد و مته ی حفر چاه عمیق ، اناهیتا از کاخ صد پنجره ی هزار ستونش تبعید شد و اسیر فلنچ و واشر و لوله ی فولادی و گازوییل گردید .دیگر مثل گذشته نازش خریدار نداشت . عجبا که دوران غزل هم به سرامد ! دیگر اناهیتا که الهام بخش معمار فین و پل خواجو بود ، در بستر رویاهای معمار نظام بخش چشمه ی خوانسار و نیاسر و . . . حاضر نشد و زبان بتن و موتور اب کشی هم برای معماران ترجمه نگردید و دیگر کسی هم مثل حافظ غزل نگفت . باری مقنی تحقیر شد و اب ان معنای اساطیری خود را وانهاد . اناهیتا از ذهن ایرانی گریخت و در کتاب اوستا بایگانی شد .


 


 


    نظرات دیگران ( )
نویسنده: در باغ
چهارشنبه 28/1/1387 ساعت 10:33 عصر

اینبار می خواهم از بهار علم بنویسیم ، کسی که همواره بر کویر مشق می کند دریا را . کسی که نور سبز رسالت را چونان آیینه بر دوش می برد . اما . . . امروز کسی جویای حالش در عمل نیست ،دلش بر شأن و مقامش نزد خلق خوش بود  ، ولی اکنون از آن هم خبری نیست . بعد از سالها تحصیل و تدریس احوالش چه سان است؟؟؟؟؟؟؟


اردیبهشت در راه است .بیایید از اساتید و آموزگارانی که روزگاری واژه های زندگی ، محبت و عشق را برایمان بخش کردند قدردانی کنیم .


از دوران دبستان تا کنون اموزگاران و اساتید بزرگواری در این روزگار دستم گرفتند و راهم نمودند . در کلاس زندگانی اندک بضاعتی که دارم مدیون ایثار عشق و محبت آنانم . بسیاری از آنان را می بینم و به بسیاری از آنان در هر جای این سرزمین کهن که هستند درود و شادباش می فرستم . اموزگار مهربانم محبت همیشه با مرارت توأم بوده و به قول شاعر : تمام این جهان را گر بگردی                نبینی عاقلی کو شادمان است


اینک ای استاد ، ای آموزگار     ای وجودت پر زباران بهار      هرچه هستم ، هرچه دارم ، از تو دارم


 


شعر زیر را تقدیم همه ی اساتید علم و ادب این مرز و بوم می کنم. ( قابل ذکر است که شعر متعلق به من نیست )


 


من معلّم هستم


من معلّم هستم


قلمم شاخه ی گل


باغ من پر شده از


نغمه های بلبل


××××××××××


خانه ی دوم من


به خدا مدرسه است


از می دانش و عشق


به خدا مستم ، مست


  ××××××××××


کوله بارم نور است


سبدم پر ز ادب


هر دو دستم خواهش


در تکاپو و طلب


××××××××××


می روم باغ خدا


صبحدم گام به گام


آبیاری بکنم


باغ گل را به کلام


××××××××××


باغ من میز و کلاس


بچه ها چون گل یاس


با دل و جان گل را


پاس می دارم ، پاس


 


 


    نظرات دیگران ( )
نویسنده: در باغ
شنبه 3/1/1387 ساعت 11:21 صبح

سرگردان . . . .


سر پرچین غزل چلچله هم حیران است


یــــاس در دهکـــــده در هجـــران اسـت


یـــار و دل دار بهـــاری شـــده اند


جز شقایق که در این دایره سرگردان است


3-1-87 در باغ


    نظرات دیگران ( )
نویسنده: در باغ
جمعه 10/12/1386 ساعت 1:6 صبح

شعر بهاریم که 1 ساله شده  تقدیم شما باد


 


در آستانه ی عیدیم و پرستو آماده ست


دوباره شور و حرارت به جانش افتاده ست


بهار فرصت سبزی ست از شقایق پرس


که از سخاوت این فصل در تب افتاده ست


    نظرات دیگران ( )
   1   2      >

  • لیست کل یادداشت های این وبلاگ
  • [29/4/1387- 11:49 ع] لحظه های باغ را طوفان غم در هم شکست
    [15/4/1387- 12:10 ع] یاد پیر
    [6/4/1387- 11:52 ص] اندرز بزرگان
    [20/3/1387- 3:20 ع] به یاد استاد
    [17/3/1387- 1:43 ص] قلم قناری گنگی است در سرودن او
    [13/3/1387- 4:6 ع] دل گفته های میراث به جای مانده از نیاکان
    [3/3/1387- 12:14 ص] فاجعه ای در حال وقوع وای ازشما و بی مهریتان
    [28/1/1387- 10:33 ع] دل نوشته
    [3/1/1387- 11:21 ص] سرگردان
    [10/12/1386- 1:6 ص] بهاریه
    [5/12/1386- 4:25 ع] دل شکسته
    [آرشیو شده ها]

  •  RSS 

  •  Atom 

  • خانه

  • ارتباط با من
  • درباره من

  • پارسی بلاگ
  • درباره من

  • پیوندهای روزانه

  • مطالب بایگانی شده

  • لینک دوستان من

  • لوگوی دوستان من

  • اشتراک در وبلاگ

  •